۲۵ مرداد ۱۳۸۷

با هر جون کندنی بود سرشو از زیر برگ کشید بیرون
آفتاب افتاد توی صورتش
از پشت گلبرگش نگاهی به آسمون انداخت و لبخندی نشست روی لبای تردش
حس خوبی داشت ،
دور تا دورش پر بود از بوته های سر به آسمون کشیده و پربرگ ،
با گلهای رز سرخ درشت و تیغ های تیز ،
خودشو سپرد به دست نسیم و آفتاب ،
قطره های شبنم رو چشید و لپاش گل انداخت .
…
دمدمای غروب بارون اومد ،
دستاشو باز کرد و بارونو کشید توی آغوشش ،
اندازه خودش بارونو بغل کرد ،
بوسیدش و بوییدش ،
بوی آسمون میداد ،
چشیدش ،
مکیدش ، قدشو صاف کرد و شروع کرد به ترانه خوندن ،
گلهای اطرافش می رقصیدن و نگاهش می کردن ،
خجالت کشید و نگاهشو دزدید ،
لپاش سرخ شد وسرشو زیر برگ پنهون کرد .
***
آفتاب نزده بیدار شد ،
گلبرگاش باز تر شده بودن و شبنم رفته بود زیر پوستش ،
دستاشو کش آورد و از ته دل خندید ،
یک پروانه برای اولین بار چند ثانیه روش نشست و زود پرید ،
هنوز تا گل شدن فاصله داشت ،
اما سنگینی پروانه براش لذت بخش بود ،
به خورشید نگاه کرد و دل به نسیم سپرد ،
خاک مهربون ریشه هاشو خوب بارور کرده بود ،
عطر بارون هنوز روی تنش مونده بود .
…
بعد از ظهر بود که صدای پای آدم رو شنید ،
از پشت گلبرگش شرمزده و مضطرب نگاه به بیرون انداخت ،
چشم هایی رودید که بهش خیره شده بود ،
گلبرگشو بست و گوشاشو تیز کرد ،
حس کرد چیزی به ساقه اش کشیده میشه ،
دردش اومد ،
درد بیشتر و بیشتر شد ،
خواست فریاد بزنه اما ، نفسش توی گلوش پیچید ،
سوخت ، کمرش تیر کشید و بعد …
چیزی نفهمید .
…
می شنید
- اینو برای تو چیدم ،
صدای خنده ای آمد
- وای خدای من ، خیلی خوشگله ، این که هنوز یه غنچه اس ،
- خب عشق ما هم شبیه یه غنچه است ، مگه نه ؟
صدای زنانه دوباره خندید
سخت نفس می کشید ،
ساقه اش می سوخت ،
گریه اش گرفت ،
قطره های اشکش و قطره های شبنم با هم از لای گلبرگ های در هم تنیده اش بیرون چکید ،
دلش می خواست سرشو تکیه بده به یک برگ پهن ،
دلش آفتاب می خواست و نسیم ،
بارون ، کاشکی بارون می اومد .
…
روی میز کنار تخت ، یک غنچه سرخ بود، پیچیده در زروق ،
صدای نجواهای عاشقانه می آمد و بوسه های تند ،
بوی عطر می آمد و صدای باران ،
باران خودش را به شیشه می کوبید و اشک میریخت ،
غنچه نگاهش چسبیده به شیشه ،
آه .. باران ، باران آمد ، نازنینم رسیده انگار …
باران خودش را به شیشه می کوبید و می کوبید ،
شیشه اما ، انگار مست تماشای دلدادگان بود ،
صدای خنده های ریز می آمد و زمزمه های داغ ،
باران می گریست ،
غنچه ، چشمش خیره به شیشه های پنجره مرد ،
باران تا صبح گریست .
…
صبح روز بعد نه مرد بود نه زن نه باران ،
مستخدم هتل غنچه را برداشت ،
نگاه کرد و سری تکان داد ،
غنچه را انداخت توی سطل زباله و در اتاق را بست .
نوشته شده در داستان ها | ۴ دیدگاه »
۲۴ مرداد ۱۳۸۷

کنار خیابون واستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم …
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم …
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال …. خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من … خدای من ….
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ….
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس …
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و … نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم …
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام …
اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین …
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم …
پولو گذاشت روی صندلی جلو … صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش … چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و … دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست …
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز …
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد …
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد …
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم …
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم …
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر … چه کردی با من تو … چه کردی …
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه
.
نوشته شده در داستان ها | ۳۳ دیدگاه »
۳۱ تیر ۱۳۸۷

روز صد و سیزدهم، چشمانم باز مثل بند رخت، آویخته به دستگیرهی در، رویش جورابهای تردید و شک آویزان، خشک خشک، نه صدایی، نه پیچشی، سکوت و سکون .
دل آدم گاهی وقتها میگیرد. بهانه را بدجور پیله میکند، از آن پیلههایی که معلوم نیست به پروانه شدن بینجامد یا به پوچ شدن.
درِ خانه خشک، درِ خانه ساکت، درِ خانه مغموم، دلزده از دستهای من. فضای خانه سرشار از بازدمهای آهآلوده، تصویر خانه، من و در و یک فضای خیلی خالی…
صد و سیزده روز گذشت. بیگذشت، بیترحم، بدون یک ثانیه مکث برای تأمل که چه بود و چه میشود. آدم سرش گیج میرود از این گذشتنهای بیگذشت. میگویند یکی از راههای رسیدن به خدا همین سرگیجههای خوابآلوده است. باید سرگیجه داشت، تندتر از چرخش روزها و ثانیهها. سرگیجهها شاید زودتر آدم را راهی کند. به سرزمین نور. به جایی که اتمها و پروانهها با هم پرواز میکنند، جایی که رنگهای صورتی و بنفش زیاد دارد و رنگ سیاهش ناپیداست…
نیامد. صدایش میآید و عطرش و هُرم وجودش هم هست. هالهی مبهم اندامش. آشفتگی گیسوانش و سرخی مطبوع چشمانش بعد از آنکه صورتش را با آب سرد میشوید. تصویرها هست. تعبیرها هست. شعرها میآیند اما صد و سیزده روز از صد و سیزده روز قبل گذشت و او نیامد.
صورتم را اصلاح میکنم. پستیها و بلندیهایش را. چشمهایم را برمیدارم. میگذارم لب آینه، روبهروی در. موهای سفیدم را میشمارم. بینیام را پاک میکنم. دهانم را میبویم. بوی دوستت دارم گفتن میدهد. بوی پونههای وحشی لب چشمه و سیبهای سرخ ته باغ. نکند یادم برود! روزی سه بار که نه، باشی یا نباشی، روزی هزاران بار، نبودنت شاید برایم عادت شود اما دوست نداشتنت هرگز از حافظهی غمناک دلم پاک نمیشود. آهنگش را زمزمه میکنم؛ دوستت دارم…
همسایه به پسرش فحش میدهد، با صدای بلند. پسرش فحشها را میگیرد، پرت میکند توی حیاط خانهی ما. فحشها میخورد به شیشهی خواب من. میشکند. تکههایش فرو میرود توی دستهای خیالم. خونش میپرد توی چشمم. میپرم از خواب به میان حوض آب سرد. نفسم میگیرد. حبسش میکنم آن زیر. از لای تورهای بیخیالی فرار میکند، شنا میکند تا روی آب. کلاغ سیاه خاطرههای تلخ شکارش میکند. میبلعتش. پر میزند توی آسمان فراموشی. همسایه دوباره به پسرش فحش میدهد. پسر بازیگوش یکی از فحشها را میگیرد و میگذارد لای تیر و کمان بغضش را و رها میکند به سینهی کلاغ. کلاغ میافتد روی سنگهای حقیقت و ماهی نفسم از توی دهنش سرمیخورد توی تنگ دلم. دوباره آه میکشم تا بینهایت. با خطوط آبی موازی. با اینکه خوب میدانم خطهای موازی هیچوقت به همدیگر نخواهند رسید…
چشمهایم به در خشک میشود. دوباره باید خیسشان کنم. چشم اگر زیاد خشک شود میشکند. اشکهایم میچکد. چشمهایم خیس میشود، دوباره میچسبانمشان به در. چشم خیس راحتتر از چشم خشک به در میچسبد؛ مثل تمبرهایی که هر روز میچسبانمشان به پشت نامههای سفید، خیس خیس. نامهها پرواز میکنند؛ مثل کبوتر و بر میگردند به خانه، سفید سفید؛ مثل کبوتر…
غروب صد و سیزدهم، آسمان نارنجی، حیاط خاکستری، باغچه سبز تیره، حوض لاجوردی، اتاق بنفش مایل به تاریکی و من زرد. ولی تو هنوز سفید. سفید با پولکهای نقرهای…
اگر آمدی و خواب بودم، بیدارم نکن! میترسم حضورت باورم نشود. برو، فقط حضورت را تازه کن. غبار آینه را بردار، دستگیره در را نوازش کن و دستی بر سر شمعدانیها بکش. بعد بیصدا برو، بگذار از فردا دوباره یکصد و سیزده روز منتظر باشم. یکصد و سیزده روز عاشق باشم. یکصد و سیزده روز شعر بگویم و یکصد و سیزده روز زندگی کنم .
…
نوشته شده در انديشه ها | ۲ دیدگاه »
۷ اسفند ۱۳۸۶
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیواریک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،کفشهایش را گذاشت زیر سرش ،
کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،خیابان ساکت بود ،فکرش را برد آن دورها ،
کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زددر پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ،
خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،مچاله تر شد ،
باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،مرد با خودش فکر کرد ،
خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام …
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
…
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس …
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال …
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده …
- برین کنار .. دس بهش نزنین …
- گداس؟
- چه خونی ازش میره …
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و … بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود … تاریک .
………
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .
…
نوشته شده در داستان ها | ۱۸ دیدگاه »
۹ آذر ۱۳۸۶

ساعت پنج صبح روز جمعه است
پنجره بازه
ایستادم کنار پنجره و دارم به صدای اذون گوش میدم
بارون میاد
همه جا تاریکه
همه چراغ های پشت پنجره ها خاموشه
بر میگردم پشت سرم و حجم خالی اتاق رو نگاه می کنم
به تخت آشفته و بخاری روشن
به جاهای خالی
به پازل های ریخته
به شمع هایی که بعد از این همه سال ، هنوز روشنشون نکردم
به صدای اذون گوش میدم
به صدای بارون و خش خش شاخه های لخت
یه خورده سردمه و یه خورده گرمم
دلم می خواست تو بودی
پشت سرم
صدام میکردی :
- سرما نخوری
و من که برمیگشتم
تو بودی و یه حجم پر
…
صدای اذون تموم میشه
خوبه که بارون میباره
از سکوت مطلق اونم توی صبح جمعه بدم میاد
گنجشک ها هم که روزهای سرد دیر از خواب بیدار میشن
همه چیز یه جوریه
احساسای خوبی دارم
و احساسای بد
توی یخچال دو تا سیب هست
یکیشو بر میدارو و یه گاز میزنم
صدای بارون میاد
اتاق سرد شده اما
دلم نمیاد پنجره رو ببندم
تب دارم انگار
اما مریض نیستم
تو کجایی الان
خوابی مگه نه
سیب نمی خوری؟
….
گاهی وقتا زمان خیلی زود میگذره
گاهی هم خیلی دیر
برای من بیشترش زود میگذره
به جز این موقع ها
این موقع هایی که می خوام زود بگذره
بعضی وقتا دلم می خواست زمان متوقف بشه
تو که خوب می دونی من تصور کردنم حرف نداره
پس بذار همش تصور کنم
حیف که تو زیاد خوشت نمیاد
وگرنه من یه عالمه چیزای خوب تصور می کردم
وقتی حقیقت یه جوری پیش میره که دلم نمی خواد
مجبورم تصور کنم
تو اسمشو میذاری خیال پردازی
اما منو آروم می کنه
حیف که تو رو نمی تونم آروم کنم
خواببدی مگه نه ؟
خدا کنه خوابیده باشی
توی خواب نفسات خیلی آرومه
بیشتر از همیشه
دلم هوای شنیدن نفسای آرومتو کرده
وقتی که توی خوابی
بذار تصور کنم
….
سرم درد می کنه
نصفه سمت چپ
قفسه سینم تیر می کشه
موهای جلوی سرم سفید شده
نکنه واقعا دارم پیر میشم
نه ، اینا هم جزوی از تصوراتمه
قاطی کردم
راست و دروغ اینا کجاست
هستی یا نیستی ؟
نکنه از همون اول فقط توی تصوراتم بودی
اما صدای نفسات خیلی واقعی بودن
و صدای خنده هات و حرف زدنات و دلشو ره هات
نه ، اینا تصور نبوده
اما ، راستشو بخوای بعضی از تصورات من خیلی واقعی تر از واقعی ان
می ترسم ، نکنه دارم دیوونه میشم
گرچه از دیوونگی هم بدم نمیاد
…
این حجم کوچیک بودن من خیلی خفه است
تو حرفما خوب می فهمی
از نیگات می فهمم
سرما نخوری
می خوای پنجره رو ببندم
خب حداقل برو زیر پتو
فقط چشاتو بیرون نیگه دار
می خوام بفهمم که داری حرفامو می فهمی
همیشه دلم می خواسته بهت بگم تو خیلی خوب می فهمی
یه جور ذوق عجیبی بهم میده این فهمیدنات
همینجوری عاشقم کردی دیگه
سرتو بکن زیر پتو هوا سرده
همینطوری هم می فهمم که حرفامو می فهمی
فقط خوابی نبره
باهاتحرف دارم هنوز
خوابیدی ؟
…
اگه الان اینجا بودی و هوس می کردم از خونه بزنم بیرون می اومدی باهام؟
قدم زدن ساعت پنج صبح جمعه زیر بارون تند توی کوچه های خلوت
همه جا ساکت ، خیابانو خیس
فکرشو بکن
لذتش میره تا اون ته پوست تن آدم
میای بریم ؟
برمیگردم
تخت خواب آشفته است
پازل هزار تیکه پخشه کف اتاق
تو برام خریدی
پس چرا وانستادی درستش کنیم
نکنه ترسیدی توی اتاق من جا نشه
خب اینکه اشکالی نداشت
می تونستیم با هم تصور کنیم
ببخشید
بازم یادم رفت که تو مدتهاست از تصور کردن بدت میاد
من میدونم چرا
د بخواب دیگه ، اینطوری نیگام نکن
…
دست و دلم به نوشتن نمیره
تو خوب میدونی چرا
این روزا فقط نیگام می کنی و حرف نمیزنی
حتی توی تصوراتم
چرا اینقد ساکتی؟
خسته شدی ؟
دوستم نداری؟
چشات که اینو نمی گه
سکوت تو مثل سکوت امروز صبح ، پر از صدای بارونه
تنهایی رفتی قدم زدن ؟
جواب بده تو رو خدا
…
این نوشته ها همش مال چند دقیقه است
حرفای دیروزم یادم نیست
و حرفای چند روز قبل وقبل ترم
خیلی حرف دارم برات
وقتی اینقدر ساکتی مجبورم به نگفتنش و ننوشتنش
توی رویا قدم می زنم باهات
توی یه جاده دور و دارز
که دور و برش پر شده از برگای زرد و سرخ
با درختای سر به فلک کشیده
و نم نم بارون
اما تو اونجا هم ساکتی
فغقط دستمو گرفتی و سرتو تکیه دادی به شونم
قطره های بارون که گرم نیست
پس چرا این قطره هایی که روی شونه ام می افته اینقده داغه
داری گریه می کنی ؟
…
بلاخره یه روز یه کاری دست خودم می دم
شک ندارم بهش
اینطوری دارم بدجوری اذیتت می کنم
شدم مثل اون آدم مریخیا … نه
از عجیب بودنم خوشم نمیاد
چون تو از عجیب بودن من خوشت نمیاد
ااما راستش
من از هرچی که تو داری خوشم میاد
حتی از خوشت نیومدنات
می دونم ، خودمم کلافه شدم
دستامو بذارم روی لپت ؟
دستام گرمه ها
…
بارون بند اومد
ساعت پنج و چهل دقیقه است
دستم به نوشتن نمیره دیگه
حسای جورواجوری دارم
دلم برات تنگ شده
کاشکی الان خوابیده باشی
اصلا بذار تصور کنم که خوابی
نه ، اگه قراره تصور کنم ، بذار تصور کنم که اینجایی
ا .. باز که اخم کردی
باشه
اصلا هیچی ،
حتما خوابی دیگه
( راستی یادم رفت بگم که اخم کردنتم دوست دارم )
بگو ببینم
چیزی داری که دوستش نداشتنه باشم ؟
خوابت برده ؟
نوشته شده در داستان ها | ۸ دیدگاه »